كودكى كه در اثر روزه اجبارى جان باخت
سولماز سعيدى
اين اتفاق در ماه رمضان سال ٢٠٠٧ در پاكستان رخ داد. خبر اين واقعه هولناك جز در همان محله ، جايي منتشر نشد. شايد در جامعه ايي كه هزاران زن و دختر قرباني رسومات و آيين ها و سنتهاي اسلامى ميشوند، چنين رويدادي خبر ساز نيست. در جامعه ايي كه وقتي خبر از جنايت ميدهد بايد ارقام دو رقمي و سه رقمي ذكر كند، اينگونه فجايع فاجعه به حساب نمى آيد. تراژدي نيست. دردش فقط در دل خانواده و دوستان اش ميماند. كسي را شوكه نميكند. كسي را تكان نميدهد. دل كسي را نميلرزاند. و در بطن اين سكوت و مخفي كردن فجايع اين چنيني، ميتوان به وضع موجود رضايت داد. ميتوان به مذهب بعنوان اعتقاد شخصي انسان ها احترام گذاشت. ميتوان كاري با مذهب و دخالت هاي خونين اش در زندگي خصوصي انسان ها و به ويژه در زندگي و افكار كودكان نداشت.
اما فاطمه ٩ ساله در وجود من فرياد ميزند. انگشتانم را بر روي كيبورد ميكوباند: آهاى آدمها من نبايد زير خاك باشم. آهاى آدمها من فقط ٩ سال سن داشتم. من حق داشتم زندگى كنم. آهاي آدمها كاري كنيد كه فاطمه هاي ديگر زير پنجه هاي خشن اسلام مثل من آروم خاموش نشن. آهاي آدمها كاري كنيد. اين وضع رو عوض كنيد. بگذاريد فاطمه آخرين قربانى مذهب و اسلام باشد.
****
دم غروب بود. زنان محله با چهره هايي گرفته و بغض دم كرده با هم پچ پچ ميكردند. حالت چهره ها و لحن كلام نشان ميداد حرفهاي روزمره پشت سر اين و اون نيست. نزديك شدم. صحبت از مرگ بود. بعد فهميدم مرده يك دختر ٩ ساله است. كنجكاو شدم . دقت كردم و ماتم زد خشكم زد. دهانم حركت نميكرد. تمام عضلاتم از كار افتادن. ميخواستم باور نكنم. و باور نكردم.
يك نيرويي من را از خانه بيرون كشيد. راهي خانه فاطمه بودم. نميدانستم چكار ميكنم. ميخواستم از نزديك بشنوم كه خبر راست نبود. ميخواستم فاطمه را پيدا كنم. و بگويم برايش حرف درآوردند. در اين افكار پريشان بودم كه خودم را جلوي درب خانه فاطه يافتم. در زدم. پس ازمدتى در به آرامي و با صداي خشكى باز شد. پسرجوانى بود سياه چرده ضعيف و نحيف با چشماني گود رفته و ماتم زده. علي برادر فاطمه بود. علي حيران و با تعجب نگاهم كرد. با او آرام شروع كردم به حرف زدن. علي روي پاهايش جابجا شد. خطوط نا منظم غم و ترس به شكل عجيبي بر چهره اش نشست. نگاهم كرد. مصمم بود همه چيز را با صراحت و حتي نوعى شجاعت بگويد. مصمم بود از فاطمه بگويد. و گفت:
در خانه ما پدرم حكومت ميكند و نام اين حكومت هم حكومت اسلامي است. همه از كوچك تا بزرگ برده خدا هستيم. و در زير يوغ حكومت اسلامي پدرمان زندگي ميكنيم. از وقتي كه خودم را ميشناسم تا امروز نتونستيم راحت زندگی گنیم و حتی يك خواب راحت داشته باشيم. نماز و روزه انجام كليه مراسم اسلامى در خانه ما براي همه اجباري است. هر روز صبح قبل از طلوع خورشيد بايد به اجبار از خواب بلند شيم و نماز بخونيم. صبح ها پدرم آنقدر داد و بیداد برای نمازبه راه می اندازد که همسایه های هم بیدار میشوند. حتی بارها در خواب کتک خورده ام که چرا بیدار نمیشوم برای نماز صبح. آرزوی یک خواب راحت صبح هنوز در دلم مانده.علی می گفت: که او از ترس پدرش نماز میخواند و همه تلاشش این است که هنگام نماز خواندن پدرش اورا ببیند زیرا پول تو جیبیش و حتی محبت پدرش به او نیز در گرو نماز خواندنش ميباشد.او میگفت:در این ماه قرآن را دروغی ورق زدم و ٢ هزار روپیه از پدرم به دلیل خواندن همه آن گرفتم. و گاهی هم که شب ها پدرم دیر به خانه می آید دروغ به او میگویم که نمازم را خوانده ام.
پس از آن على مكثى كرد. مكثى كوتاه اما سنگين. به ناگاه گويي آسمان در مقابلش تيره و تار شد. بغض كرده بود. بغض كودكانه اش را در حلقوم گلويش ميتوان ديد. چشمانش غم بار شد و با لحنى تلخ ادامه داد:ه از اسلام متنفرم .چون او خواهر نازنینم را از من گرفت. چشمان سياه على پر از اشك ميشد كلمات منقطع از دهانش بيرون ميامد.از وقتی پدرم برای خواندن نماز, قرآن, و حتی گرفتن روزه پافشاری میکند مجبور شده ام بیشتر از قبل دروغ بگویم چون غیر از این اگر پدرم بفهمد من حتی بیشتر از یکبار در این سالها قرآن را نخوانده ام من را میکشد.
على ناگهان گويى چيزى به ذهنش رسيده باشد. با عجله دست به جيبش برد و موبایلش را از جیبش در آورد و عکس هایی ازفاطمه رو که روزهای قبل از مرگش گرفته بود نشانم داد.به عكسها زل زده بود و با ناله اى گرفته كه بسختى ميشد شنيد گفت: او فقط ٩ سالش بود.
نميخواستم چهره فاطمه را ببينم. نميخاستم چهره اش در ذهنم حك شود. اما ناخودآگاه نگاهی به عکس انداختم. چهره زيبا و معصوم و كودكانه فاطمه را ديدم. تمام سلولهاي بدنم ميلرزيد.
ازعلى پرسیدم این كودك بيچاره چگونه تحمل روزه را داشت که پدرت اینقدر بیرحمانه از او خواسته بود روزه بگیره؟
علی آهی کشید و گفت: فاطمه ١٨ روز را روزه گرفته بود اما در روز ١٨ اصلا حالش خوب نبود اما پدرم به او اجازه شکستن روزه اش را نداد و به فاطمه گفت که گناه میکند و خدا او را نمی بخشد. بعد از افطار هم حالش خوب نبود. اما با این حال روز نونزدهم هم روزه گرفت. چون پدر به او گفته بود که اگر همه روزه هایش را بگیرد برای عید پول بیشتری خواهد گرفت تا بتونه در میله شرکت کنه ( میله به تفریگاه هایی برای بچه ها گفته میشه که دوران عید در محله ها برپا میشود وبرای شرکت در اون باید پول پرداخت کرد). اگر پدرم میدید که فاطمه نماز یا روزه اش را بجا نیاورده واقعا عید را به او اجازه نمیداد از خانه بیرون برود. پدرا با من هم چنین کاری را کرده بود.
فاطمه روز نوزدم را هم روزه گرفت. بى آنكه بداند آن روز روز آخر حيات و زندگى كوتاه او خواهد شد. بدون آنكه بداند بخاطر آن روزه ديگر هيچگاه رنگ ميله را نخواهد ديد. بى آنكه بداند اين روزه پايانى بر دوران بازى و شادى هاى كوچكي است كه بخاطرش حاضر بود رنج گرسنگى را تحمل كند.
از ساعت ١ بعد از ظهر به بعد ديگه فاطمه را در خونه نديدم. فكر کردیم رفته خانه همسایه برای خواندن قرآن. ساعت ٦ مادرم به خانه همسایه رفت كه فاطمه را به خانه بياورد. اما همسایه گفته بود که فاطمه اصلا آنجا نيامده . ما همه جا را دنبالش گشتیم اما پیدایش نكردیم. گويى فاطمآ قطره اى شده و به زير زمين رفته بود. يا شبحي كه به ميله رفته بود تا بدون پول هر چه ميخواهد بازى كند. شب شد. اما هنوز خبرى از فاطمه نبود. همه مضطرب بوديم. نميدانستيم چه اتفاقي افتاده . دلم بدجورى شور ميزد. احساس ميكردم حادثه ناگوارى براى فاطمه رخ داده اما نميخواستم اين احساس به من غلبه كند. نميخواستم باور كنم خواهر ناز و كوشولى من در دستان زمخت و خشن حادثه ايى گرفتار آمده است. دلم از شدت درد اين كابوس به هم ميپيچيد. مثل ديوانه ها همه جا را ميگشتيم تا نشانى از زندگى و بودن فاطمه پيدا كنيم. تا صبح به هر جایی که عقلمان میکشید سر زنده بودیم اما هيچ نشانى از فاطمه پيدا نكرديم. ديگه داشتم وحشت ميكردم. تمام وحشت آن شب را ميشد در چهره على ديد. نفس اش بالا نميامد . به سختي نفس ميكشيد و حرف ميزد.
ادامه داد: همانطور که میدانید اینجا لوله کشی آب شهری نیست که آب همیشه در لوله ها باشد برای همین هروز صبح ساعت ١٠ فقط برای یک ساعت، آب شهری می آید و ما آن را در منبع آب که در زیر زمین درست کردیم ذخيره میکنیم و بعد از آنجا به لوله کشی داخل خانه آب میفرستیم. علی با اشاره دستش به طرف دیگری از حیاط اشاره کرد که روی زمین دریچه کوچک آهنی که تقریبا فقط ٥٠ س م بود قرار گرفته بود. علی رفت کنار آن دریچه نشست و ادامه داد:
صبح برای چک کردن این که, آب داخل منبع پر شده که موتور آب رو خاموش کنم درِ این رو باز کردم آب منبع پر شده بود اما جلوی همین در روی آب پارچه ای رو دیدم دستم رو دراز کردم که اون رو از آب بکشم . وقتی خواستم پارچه رو بیرون بکشم اون به چیزی بسته بود به زور اون رو به طرف خودم کشیدم که ناگهان دیدم اون لباس فاطمه است. دست فاطمه به دستم آمد. آب داخل منبع هم مقداری کثیف بود انگار تكه نانی كه در آب حل شده باشد.
علی وقتی به این تکه از ماجرا رسید بهم ریخته بود. شروع به گريه كرد. ميلرزيد. لبهايش سياه شده بود. بسان بخت سياه فاطمه. ديگه قادر نبود ادامه بده ديگه اشك مجال نميداد كه حرف بزنه. من هاج و واج ايستاده بودم و به على و منبع آب نگاه ميكردم. جايى كه به قربانگاه فاطمه تبديل شده بود. متوجه تمام ماجرا و حرفهاي قطع شده على شدم. واقعا در ناک بود. از على خواستم داخل منبع را نشانم دهد.
على درب کوچک منبع را باز کرد . من كمك كردم كه درب را كاملا بلند کنم. وزنش واقعا سنگین بود. به پرسيدم این چرا اینقدر سنگینه؟
على جواب داد: برای این که آسون باز نشه.
داخل منبع رو که نگاه کردم واقعا اتاقک عمیقی بود, از همان جای که درباز میشد تقریبا ١متر پايین تر پله شروع میشد تا نصف منبع.
وای... وحشتناک بود فاطمه از شدت گشنگی برای پنهان بودن از چشم بقیه داخل منبع نیمه آب شده بود
برام جای تعجب داشت که دریچۀ به این سنگینی رو چطور تونسته بود از جاش بلند کنه
اون داخل منبع شده بود و روی پله های منبع رفته بود تا بتونه دور از چشم کسی بتونه گرسنگی خودش را برطرف کنه و یواشکی نان بخوره
پله های منبع به دلیل اینکه در آب هستند لیز بودند فاطمه روی همین پله ها ليز میخورد و به داخل آب مي افتد.به خاطر بلندی و گودی آب هر چه تلاش كرده نتوانسته بود بالا بيايد. معلوم بود تو اون لحظات براى نجات زندگيش سخت تقلا ميكرده شيون ميزده جيغ ميزده اما كسى به فرياد فاطمه نرسيده بود.
از علی پرسیدم آيا كسى صداي جيغ و شيون فاطمه را نشنيده بود.
علی گفت: در این منبع صدا نمی پیچه و هر صدايى را هم خفه ميكند. اگر فريادى كه كرده باشد صدایش به داخل خانه نمیرسیده. راست میگفت منبع آب در گوشه حیاط بود دورتر از خونه.
باز از علی پرسیدم فاطمه که داخل منبع شده بود پس دریچه منبع رو چطور بسته بود؟
علی با چهره ای نگران و پر از غم و گفت: همون شب من دیدم دریچه بازه و اون رو خودم بستم اما داخلش رو نگاه نکرده بودم تاریک بود.
نميتوانم و نميخواهم بر اين ماجرا چيز ديگرى اضافه كنم. تفسيرى يا تحليلى بر آن بنويسم. اين ماجرا خود عميق ترين تحليل در مورد ماهيت مذهب حتى در كنج انزواى شخصى آن است.